تبلیغات
تکیه بر سایه ها

محبوبم!!    سلام

حال که این نامه را برایت می نویسم ماه تا میانه آسمان دویده است و من آرام به کنجی خزیده ام 

و تنها مهتاب بر گوشه ای از نامه ام می بارد .

ماه ترینم چند وقتی ست که روزها زود به شب می رسند و شب ها  زود به روز  انگار که تا رسیدن آمدن شما 

مسابقه ای گذاشته اند ، همه چیز خیلی تند در حال تغییر است ماه ها ، فصل ها ... اما برای من بسیار زنده

و روشن است که عشقم نسبت به شما تغییر ناپذیر است و من تنها با تماشای خاطرات زیبایمان این روز ها را

می گذرانم.

عزیزم  همیشه برایت از عشق و از دوست داشتنت می نویسم با بهترین صفات، که همیشه ناتوان هستنند

برای توصیف شما ، اما بدان که تو را بسیار بیشتر از آنچه این کلمات که همه تنها  دوست داشتن را فریاد می زنند،

دوست دارم.

تمامی نبودنت را امشب در آغوش می گیرم و باز بر زیباترین نقطه ی نامه ،که نامت هست بوسه می زنم

باشد که موقعه شکوفه های گیلاس دستانت را بگیرم و تمامی باغ را با هم قدم بزنیم.

و دیگر عرضی نیست !!

 88/10/14                 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در چهارشنبه 16 دی 1388ساعت 12:38 ق.ظ توسط اریوش نظر ها ()


 به دستانت بوسه زدم تا بفهمم خواب نیستم

دستان تو بود مهربان ،سرد... من خواب نیستم  

به چشمان زیبا ات نگاه نکردم!  چرا؟

چشمان تو بود و.. من نتوانستم، ببخش اما خواب نیستم!!


ادامه مطلب

+ نوشته شده در پنجشنبه 5 آذر 1388ساعت 11:42 ب.ظ توسط اریوش نظر ها ()


مهتاب چه خوش خبر است امشب ، به دلم افتاده بود صدایم کردیی،  

قبل از اینکه مهتاب تو گوش اطلسی ها چیزی بگوید.

سلام  بانو

نامه ام را امشب برایت نمی خوانم !! می خواهم تو برایم حرف بزنی و تنها صدای تو را بشنوم  

تنها فقط بر آن نقطه از نامه که نامت را نوشته ام بوسه می زنم .  

و همچنان همه ی من تنها برا ی توست !!    

                                                                  دیگر عرضی نیست .


ادامه مطلب

+ نوشته شده در یکشنبه 10 آبان 1388ساعت 12:36 ق.ظ توسط اریوش نظر ها ()


ببین تو این تب سرد دلواپسی

چشمان تو چگونه دلم را نوازش می دهد


ادامه مطلب

+ نوشته شده در پنجشنبه 30 مهر 1388ساعت 02:00 ق.ظ توسط اریوش نظر ها ()


 

خورشید بهانه ای داشت برای زود خوابیدن امشب

و ما نیز بهانه ای برای بیشتر دیدن هم !!

مهتاب بوی فرشته ها داشت امشب ؟ 

                                                            بوی تو ؟

                                                                      مثل هر شب ؟

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در پنجشنبه 30 مهر 1388ساعت 01:11 ق.ظ توسط اریوش نظر ها ()


چند وقتی است

بینایی ام از توجه ام تابعیت می کند

می دانی تنها چه می توانم ببینم بانو؟؟

می دانی که چقدر زیباست ؟؟


ادامه مطلب

+ نوشته شده در جمعه 17 مهر 1388ساعت 12:28 ق.ظ توسط اریوش نظر ها ()


سلام ماه ترین

صدایی کهنه مرا به خویش می کشد

امشب نزدیکتر از همیشه به تو ام   بانوی یگانه ی من

اما چه حاصل وقتی که از من سراغی نمی گیری وقتی که عطر مهربانی ات به نرگس های باغچه مان

نمی رسد و آنها دیگر نمی رقصند .

از پاییز چند روزی ست که می گذرد از آن فصل عاشق از آن برگ های زرد از آن خاطره ها، به یادت هست ؟

قسم به زیبایی ات ، قسم به آن گلی که در بهار بوییدیم که تمامی من همچنان تنها برای توست .

غم با من مهربان است و من با او

عزیزم به درمانم شتاب کن

دیگر عرضی نیست !!


ادامه مطلب

+ نوشته شده در جمعه 10 مهر 1388ساعت 12:09 ق.ظ توسط اریوش نظر ها ()


در این برگ ریز طلایی

آن هنگام که پاییز به خانمان مهمانی ست

فریادم تمام کوچه ها را پر کرده بود

" بانوی من !!

تنها نیستم !!  تنها در  انتظارت تنهایم "

و گاه زیر لب فریاد می زدم

"مهربانترین!!

به درمانم شتاب کن ..."

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در چهارشنبه 1 مهر 1388ساعت 02:34 ق.ظ توسط اریوش نظر ها ()